نه به دیشب که حوصلم سر رفته بود ،نه به امشب که زدم ترکوندم جای دیشب . از صبح کارامو انجام دادم و برای بعد از ظهر مامان گفت که دوستش زنگ زده بریم خونشون یه کاری داره کمکش کنیم . منم از خدا خواسته قبول کردم و زودتر کارامو جمع و جور کردم. با خودم گفتم هر کاری باشه ندید قبول میکنم که هم کمکش کنم هم اینکه سر گرم بشم. به هر حال رفتم خونشون و کار ها رو انجام دادیم. راستی دوست مامانم اونجوری هستن که از دبیرستان با هم بودن.
ادامه مطلب
از صبح که رفتم بیرون و کارامو انجام دادم چشمم فقط دنبال بچه مدرسه ای ها بودش. که دریغ از یک بچه مدرسه ای. یادمه یه زمانی اول مهر همه ی بچه ها با ماماناشون یا باباشون ، میرفتن دم مدرسه ها .مخصوصا ابتدایی ها . که الان این وضعیت رو ندیدم اصلا. ولی من خودم همیشه، تاکید میکنم همیشه از اول مهرماه میترسیدم و وحشت داشتم. یادمه اوایل که تازه مدرسه میرفتم به بابام میگفتم دم در باش تا من بیام . چه خوش باور و ساده بودم که الان دم در منتظرم هستن و با خیال راحت
ادامه مطلب
قراره داییم برای مهمونی بیاد خونمون و چند روز بمونه . من ۳ تا دایی دارم که ۲ تا متاهل هستن و ۱ کی مجرد. حالا قراره اون دایی مجرده بیاد خونمون که امیدوارم راحت باشه خونمون و بشه کاری کرد که خوش بگذره بهش. مامان خیلی روی این دایی حساس هستش آخه. نه اینکه روی بقیه حساس نباشه ها،ولی روی این یکی چون مجرد هستش و تنها هستش ،بیشتر حواسش بهشه. حالا قراره چند روز هم بمونه خونمون ، که نمیدونم چیکار باید بکنم که خوش بگذره بهش.
ادامه مطلب
یادتونه سه شنبه ای گفتم قراره داییم بیاد؟ راستش قرار بود همون روز بیاد خونمون ولی برنامه هاش جور نشد که بیاد .حالا قراره یا جمعه که میشه فردا بیاد یا هفته ی بعدی بخواد بیاد. یجورایی ما رو منتظر گذاشته که تو شک بمونیم چه موقعی میخواد بیاد!!! معمولا این مراحل برای همه ی دنیا قفله که نمیدونن مهمون چه موقعی میخواد بیاد جز ایران . تا دقیقه نود میگیم میایم و فلان ،بعدش زنگ میزنیم کنسلش میکنیم . حالا قضیه ی اومدن دایی ما هم همینجوری شده .
ادامه مطلب
امروز جمعه ۶ مهر ۱۴۰۳ هستش. امروز برای اینکه با خانواده باشم و کمکشون کنم برای خرید روزانه کار رو تعطیل کردم البته به گفته ی خودشون . از صبح رفتیم بیرون که برای رُب درست کردن خرید کنیم . خداروشکر وقتی رسیدیم بازار تره بار گوجه ی تازه آورده بودن که هنوز از وانت پیاده نکرده بودن جعبه ها رو . ما حدود ۴۰ کیلو گوجه میخواستیم که رُب رو شروع کنیم . هر جعبه ۱۵ کیلو بود که به عبارتی میشه ۳ جعبه که میشه ۴۵ کیلو یه چیزی حدود ۵ کیلو اضافه میاد که یا میزنیم تو کار یا
ادامه مطلب
تو پست جمعه بعد از ظهر که گفته بودم قضیه ی رُب پختن و ... امروز صبح یعنی شنبه ۷/مهر/ ۱۴۰۳ به اصرار مامان رفتم سر کار ولی دلم نیومد و زود تر از موقع مقرر اومدم خونه که تو پخت رُب کمکشون کنم . وقتی رسیدم تقریبا شست و شوی گوجه ها تموم شده بود که گذاشته بودن خشک بشه و خورد کنن تا زودتر لِه بشه . منم چون میخواستم کمک کنم تا خشک شدن گوجه ها رفتم دیگ رو از خونه خاله آوردم که بذاریم تو حیاط و شروع کنیم. به هر حال تا دیگ رو بیارم دیدم تازه خشک شده بودن گوچه ها .
ادامه مطلب
تا امروز صبح حالم خوب بود ها . برای بعد از ظهر نمیدونم چِم شده که اصلا حال روحیم خوب نیست. اتفاقی هم نیوفتاده ولی اصلا نمیگذره. منی که همیشه با پتوی سَبُک میخوابم بعد از ظهر ها و رومو هم پس میزنم معمولا، این دفعه همون پتو رو انداختم ولی احساس سردی کردم ؛تا حدی که بیدار شدم و رفتم یه پتوی دیگه آوردم انداختم روم. چون کاری هم نکردم که بابتش نگران باشم و دلشوره داشته باشم. ولی همون حس بهم دست داده . انگار یه ماموریتی بهت بدن که باید درست انجامش بدی ولی دائم
ادامه مطلب
کتابم داره تموم میشه. کتاب داستان "گُلف روی باروت" نوشته ی "آیدا مرادی آهنی" رو شروع به خوندن کردم تقریبا ۲ ماه پیش . بی تعارف اوایلش یکم سخت باهاش ارتباط میگرفتم و داستانش نمیگرفت من رو. که همین باعث شده بود یکم فاصله بگیرم از ادامه مطالعه کردنش. ولی بعد از چند وقت بی کتابی گفتم یبار دیگه شروع کنم ،یکم تحمل کنم شاید داستانش جذاب بشه که همین هم شد. دیگه کار به جایی کشید که در روز تو ساعت های مختلف کتاب رو مطالعه میکردم تا اینکه الان داره تموم میشه و
ادامه مطلب
درباره با ۲ پست قبل که گذاشته بودم با عنوان نمیدونم چم شده باید بگم که یه جوری استرس الکی بود مثل اینکه. چون الان هیچ خبری ازش نیست خوشبختانه . شاید باورتون نشه ولی هنوز هم نمیدونم چرا اینجوری شده بودم. فقط خوشحالم که این قضیه ی بیخودی تموم شد و راحت شدم از دستش. الانم اشتهام باز شده رفتم برا خودم سالاد اضافه درست کردم به غیر از اونی که برای شام مامان زحمت کشیده بود. فقط امیدوارم دوباره برنگرده چنین حس بدی.
ادامه مطلب